تبليغاتX
نغمه ی ناجور

نغمه ی ناجور

منم من،سنگ تیپا خورده رنجور/منم دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور...

با دیدن تبلیغ برنامه ی انجمن کوه مکانیک تصمیم گرفتم آخر هفته به دیدار دارآباد بروم چه نامی!

دار آبادی که نداریم اما دار های آباد بسیار.

ساعت 5.30 میدان دارآباد بودیم.فقط 2 تا از بچه ها رو قبلاً دیده بودم.با هم قدم در راه میگذاریم.در ابتدای مسیر به مناسبت هفته ی اول مهر که هفته ی پاکسازی کوهستان است،عزیزانی مشغول فعالیت بودند.

با سرعت پایینی حرکت میکنیم.گویا این برنامه در دو قسمت برنامه ریزی شده بود اینکه تا چکاد دارآباد رو با سرعت متوسط بریم و از اونجا تیم تیغه جدا شه .

کم کم چشمانمون به دیدار کوه سپید پای دربند هم روشن گردید.

بعد از 5 ساعت به جان پناه قله رسیدیم.

تیم 3 نفره ای در جان پناه موند و 5 نفر دیگه قدم در راه بی بازگشت گذاشتند.

ابتدا ی راه با خاطره ی بچه ها که در آذر ماه یه سالی!اومده بودند و به دلیل دیدن گرگ مجبور به بازگشت شده بودندشروع شد.

. یک ساعت بعد از حرکت،یکی از دوستان به دلیل خواب آلودگی از دیدار مابقی راه چشم پوشید و تصمیم گرفت به جان پناه برگرده .

در راه با دنبال کردن سنگ چین ها مشکلی برای یافتن مسیر پیدا نکردیم.همنورد دیگری که حدود ۳۰ دقیقه از ما جلوتر بود با گم کردن مسیر وقت زیادی رو از دست داده بود و بعد از یک استراحت طولانی ما با یک ساعت تأخیر دوباره دیدمشون.

داشتم در مسیر حرکت می کردم که ناگاه مردی رو دیدم که در فاصله ی 5-6 متری زیر پاکوب یال بدون هیچ کوله باری به سمت ما میومد وقتی به ما رسید پشتش رو کرد و هر چه صداش زدم با دست نشون داد که تمایلی به صحبت نداره.با کفش های شبرو و شلوار پارچه ای وبدون هیچ کوله باری!

ابرهای سیاه بالا سرمون هر چند وقت یکبار سلامی میکردند و به لحظه ای هم گذر میکردند. هوای خوبی بود.

ساعت 6 به لزون رسیدیم و از مسیر دشت پیاز چال به پناهگاه کولکچال رفتیم و برنامه پایان یافت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 11:36  توسط مژگان  | 

جشن تولد تومجلس عزاست
+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت 22:41  توسط مژگان  | 

 

 

فرزند دلبندم که نمی دانم کدام لحظه ی تاریخ به نام تو جاودان خواهد شد.

فرزند دلبندم که نمی دانم در فصل رویش جوانه های سبز خواهی آمد

و یا فصل خورشید را به یمن آمدنت مبارک خواهی کرد، خورشیدی که لباس های مندرس شب را به شعله های آتش می سپارد که مبادا طاعون سیاهی به تو نیز سرایت کند.

نمی دانم در فصل  دروی گندم های طلایی و شکفتن انارهای سرخ ،نگاه های آبیت را به آسمان زندگی ام پیوند خواهی زد

  و یا در فصل سپیدی بی پایان و بنفشه های مهاجر دستان گرمت را به نوازش هایم می سپاری.

نمیدانم،نمی دانم کدامین روز گریه های تو  خنده را به من هدیه خواهد داد و لبخندت اشک شوق را بر گونه هایم روان خواهد ساخت.

نمی دانم.

اما نیک می دانم .نیک میدانم شرمسارم از نگاه های تو آن زمان که به نگاه هایم گره خواهد خورد وبا دریای سوالاتت مرا در تلاطم طوفان ها غرقه خواهی ساخت و من در لجنزار خاطرات خویش مدفون خواهم شد.

اگر سالروز بهارت ،رویش جوانه های سبز باشد،و از شاخه هایی که هرگز اجازه نیافتند رویش را تجربه کنند وسبز سبز در خاک مدفون شدند بپرسی چه بگویم.

اگر خورشید تمنا دم زدنم را به سخره بگیری چه بگویم وقتی تمام صبح های زندگیم در شب است.

چه بگویم آن زمان که صورتم از زردی گندم ها ی فصل بودنت زردتر خواهد شد اگر به سرخی انار ها بنگری و خون دل مرا ببینی که در لحظه ی پرپر شدن گذشتگان تو به صدایی حتی صدایی بدل نشد.

شرمسارم از آن دم که سیاهی روی مرا بکنار سپیدی فصلت بگذاری و در دلت به پستی زندگیم درود بفرستی.

شرمسارم که قلاده ی سرنوشت را بر گردن تو آذین بستم.

شرمسارم اگر از من بپرسی تو را که از جنس فردایی به پشتوانه ی کدامین امروز،امروزی کردم؟

و تو را که می توانستی تنها لخته ای خون پست باشی به قلبی بدل کردم که زاینده ی همه خونهای پاک باشد اما به لحظه ای به نگاه نا محرمان دریده شود.

                                                                                            "و من اکنون

                                                                                                          یکپارچه دردم"

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/12ساعت 23:34  توسط مژگان  |