تبليغاتX
نغمه ی ناجور

نغمه ی ناجور

منم من،سنگ تیپا خورده رنجور/منم دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور...


 صبح که از خواب پاشدم با دیدن ماهی مون یاد خوابی افتادم که دیشب دیده بودم خیلی وحشتناک بود مادر فرزندی بودم که به اندازه ی یک ماهی بود و چشمانش یک خط بودند و به هزاران دستگاه جور واجور وصل شده بود.یاد روزهایی افتادم که همیشه با خودم فکر می کردم کودکی زاده نخواهد شد که من  رو مادر خویش بنامه.

بعد از اینکه اسباب صبحانه رو آماده کردم رفتم تا چای بریزم اما دیدم اثری از کتری و قوری نیست!! همه جا رو گشتم نبودند به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل به سراغ تلفن رفتم .کتری و قوری پشت در اتاق خواب بودند!!

از سر بیکاری و شاید بد بیاری  ورد جادوی سحر آمیز جمهوری اسلامی رو خوندم و روشن شد.

"ازدواج موقت و چند همسری از مواهبی است که خداوند به مردان و زنان مسلمان عنایت کرده اند"

"همایش آی تی و اصلاح الگوی مصرف روز گذشته در ..."

"1..2..3.. ورزش در خانه"

آنتی ورد رو خوندم خاموش شد اما تأثیر خودش رو گذاشته بود یادم رفته بود که کتری جوش اومده .

صبحانه رو خوردم و هوس خوندن یک کتاب در اعماق دلم جوشید.

سراغ کتابخونه رفتم زهی خیال باطل به خاط اسباب کشی همه کتا بها جمع شدند.خدایا مرا طاقتی پایدار ده.

نه گویا ابر و باد مه و خورشید اضافه کاری میکنند ناجور حق دارند تورم ...

هنوز رایانه جمع نشد سر عشق استاد شجریان  رو گذاشتم شاملو باز کردم شاید اثر مخرب جادوی جعبه جادویی بره.

میرم در مورد کفش کوهنوردی تحقیق کنم ..

استاد در دستگاه ماهور میخوندند:دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را   دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

بامداد هم دم از حقیقتی میزد:

"دور دست امیدی نمی آموخت

لرزان

                      بر پاهای نو راه

                                               رو در افق سوزان ایستادم

دریافتم که بشارتی نیست

چرا که سرابی در میانه بود.


امروز هم میگذرد بی هیچ غفلتی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/19ساعت 10:28  توسط مژگان  | 


...

نظام جمهوری اسلامی از آغاز به چندين اسطوره اساسی تاکید کرد و از لحاظ مشروعيت سياسی بر پايه همين اسطوره پردازی ها تداوم يافت، اما اين اسطوره پردازی ها در حال فروپاشی هستند. اسطوره پردازی های اصلی اين نظام را می توان در چند مورد خلاصه کرد:

یکی اسطوره عدالت اسلامی و اسطوره مستضعفان و مستضعف پروری هم يکی از اجزاء همان اسطوره عدالت بود

دومين اسطوره پردازی اصلی انقلاب و نظام سياسی ايران، اسطوره اخلاقی کردن سياست از طريق ترکيب دين و سياست بوده است. اين اسطوره بيش از آن شکننده بود که مدت مديدی دوام بياورد.

سومين اسطوره اصلی انقلاب و نظام آن، اسطوره مبارزه با امپرياليسم بود که اگر در آغاز کار هياهوهای زيادی ايجاد کرد، اما با گسترش روابط آشکار و نهان و با همکاری های نه چندان پنهان در موارد مختلف به سرعت از هم گسيخت و از به چالش طلبيدن اقتدار جهانی «امپرياليسم آمريکا» از لحاظ نظری به کوشش مشتاقانه برای حل مسايل جزيی طرفين فرو کاهيده شد.
 

چهارمين اسطوره اصلی انقلاب و نظام، اسطوره جمهوريت يا سلطنت زدايی بود که هم از لحاظ نظری و هم از لحاظ عملی با ظهور نظريه «ولايت مطلقه» و تمرکز قوای حکومتی و مقيد شدن رای و حاکميت مردم به رای و حاکميت گروهی اندک و عدم استقلال قوه مقننه و قوه قضاييه و نظارت استصوابی بر همه انتخابات و عدم مسئوليت ولی فقيه در عمل و کنترل نهايی نهادهای ظاهرا انتخابی به وسيله ولی فقيه و جز آن، از هم پاشيد.
 

بدين سان اسطوره پردازی های اصلی نظام دچار فروپاشی شده اند و فرايند اين فروپاشی به ويژه در دوره پس از انتخابات پرشتاب تر شده است.


چنانچه مایل به خواندن مشروح کامل مصاحبه هستید ، اینجا بخوانید.


"عریانی خشم و قهر و زور و خشونت در برابر عریانی انسانیت و وجدان و حقیقت "

صفحه ایست که فردا بر پرده نمایشخانه ی تاریخ به اجرا در خواهد آمد.



+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/15ساعت 14:31  توسط مژگان  | 


به کجا چنین شتابان؟

دستاورد دختران کوهنورد انجمن کوه پلی تکنیک تهران در دوفصل بهار و پاییز (فصولی که برنامه ها جدا اجرا شده اند):

بهار88:

قله ی پلنگچال:عدم استقبال دختران در نتیجه عدم اجرای برنامه!!

دشت هویج:عدم استقبال دختران در نتیجه عدم اجرای برنامه!!

قله ی دوشاخ:صعود قله  9 نفر  از 25 نفر

قله ی ناز:ناموفق

پاییز 88:

راهپیمایی امامه به کلوگان:10 نفر(در مقایسه با سال 84 ،در سال 84 این برنامه به صورت مشترک اجرا شده و بیش از 100 راهپیما! در آن شرکت کرده بودند)

سرکچال:صعود به قله 3 نفر از 9 نفر

قلعه دختر:نا موفق

برنامه آتی:دوشاخ به پلنگچال:سرشار از توهم!

غرور من در ابدیت رنج من است

تا به هر سلام و درود شما،منقار کرکسی را بر جگر گاه خود احساس کنم.

مکالمه یکی از دختران انجمن کوه با مسئول وقت اداره تربیت بدنی:

دختر:آقای دکتر!آیا امکانش هست که دختران هم برنامه های چند روزه اجرا کنند؟

آقای دکتر:به هیچ وجه.بر فرض هم که این اجازه به ایشان داده می شد با همراهان مسلح از برادران حراست!

دختر:برای حفاظت در مقابل گرگ ها؟

آقای دکتر:بله دخترم انسان های گرگ نما.

دختر:{سکوت}

آقای دکتر:{لبخند}.

من از خداوندی که درهای بهشت اش را بر شما خواهد گشود،به لعنتی ابدی دلخوش ترم.





+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 22:22  توسط مژگان  | 


پوشانده است فضا را بوران چو مه

                           و می چرخاند گردباده های برفین را

گاه زوزه می کشد چون درنده ای بر دشت

                               و گاه می گرید          چون کودکی          به زار

هم آواز می شود گاه با کاه بر بام کهنه

                                 و میکوبد پنجره را گاه

                                               چونان رهگذری به دیر گاه

                            ( برایم ترانه ای بخوان-پوشکین)




یادی از رئالیسم جادویی به نوایی و یا آرامش پس از طوفان به نوایی دیگر.

اواخرآبان ماه 87 بود که با تلاش های بسیار تونستم یکی از اعضای تیم دوخواهرون بشم.

اولین تجربه صعود زمستونی! در فصل پاییز

هفته ی بعدش دو تا میان ترم داشتم و این موضوع کمی خاطر مبارکم رو نگران کرده بود که این ترم های آخر رو دیگه درس بخون چن صباحی بیشتر در این دار فانی امیرکبیر نیستی غنیمت شمار طعم شیرین نمره ی خوب رو هم بچش!اما نه گویا ثمری نداشت.کوله بر بستم .




در حاشیه




پی نوشت:اواخر آبان ماه 88 :این بار به خاطر امتحان میان ترم از رفتن به قلعه دختر چشم پوشیدم.تمام مدت دلم قلعه دختر بود.روز بعد استاد امتحان رو کنسل کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/01ساعت 9:44  توسط مژگان  | 


مهناز (صديقه) مقدم

پر افتخارترين و اولين بانوي هيماليانورد زنجان


صعود قله مراپيك 6671 متر در قالب تيم ملي بانوان – بهار 79

صعود قله پوموري 7165 متر در قالب تيم ملي بانوان – پاييز 80

صعود قله آرارات 5137 متر در قالب تيم منتخب دانشگاه آزاد -مهر 81

صعود قله  البروس 5642 متر در قالب تيم منتخب دانشگاه آزاد – تابستان 82

صعود قله نيرخا 6156 متر در قالب تيم ملي بانوان – و به همراه بانواني از كشورهاي كره نپال و مغولستان – پاييز 82

براي وي و شاگردانش كه پس از گذراندن 6 مرحله اردوي انتخابي در زنجان منتظر اجراي برنامه وعده شده از طرف هيات كوهنوردي زنجان به يك قله بالاي 6000 متر هستند آرزوي پيروزي و موفقيت دارم.


به نقل از وبلاگ محسن سعیدزاده(آیاز)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت 0:45  توسط مژگان  | 


موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست.

موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش می دارند.

مارگوت بیکل

میشینه مرگ-تابستان88


+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 10:7  توسط مژگان  | 

با دیدن تبلیغ برنامه ی انجمن کوه مکانیک تصمیم گرفتم آخر هفته به دیدار دارآباد بروم چه نامی!

دار آبادی که نداریم اما دار های آباد بسیار.

ساعت 5.30 میدان دارآباد بودیم.فقط 2 تا از بچه ها رو قبلاً دیده بودم.با هم قدم در راه میگذاریم.در ابتدای مسیر به مناسبت هفته ی اول مهر که هفته ی پاکسازی کوهستان است،عزیزانی مشغول فعالیت بودند.

با سرعت پایینی حرکت میکنیم.گویا این برنامه در دو قسمت برنامه ریزی شده بود اینکه تا چکاد دارآباد رو با سرعت متوسط بریم و از اونجا تیم تیغه جدا شه .

کم کم چشمانمون به دیدار کوه سپید پای دربند هم روشن گردید.

بعد از 5 ساعت به جان پناه قله رسیدیم.

تیم 3 نفره ای در جان پناه موند و 5 نفر دیگه قدم در راه بی بازگشت گذاشتند.

ابتدا ی راه با خاطره ی بچه ها که در آذر ماه یه سالی!اومده بودند و به دلیل دیدن گرگ مجبور به بازگشت شده بودندشروع شد.

. یک ساعت بعد از حرکت،یکی از دوستان به دلیل خواب آلودگی از دیدار مابقی راه چشم پوشید و تصمیم گرفت به جان پناه برگرده .

در راه با دنبال کردن سنگ چین ها مشکلی برای یافتن مسیر پیدا نکردیم.همنورد دیگری که حدود ۳۰ دقیقه از ما جلوتر بود با گم کردن مسیر وقت زیادی رو از دست داده بود و بعد از یک استراحت طولانی ما با یک ساعت تأخیر دوباره دیدمشون.

داشتم در مسیر حرکت می کردم که ناگاه مردی رو دیدم که در فاصله ی 5-6 متری زیر پاکوب یال بدون هیچ کوله باری به سمت ما میومد وقتی به ما رسید پشتش رو کرد و هر چه صداش زدم با دست نشون داد که تمایلی به صحبت نداره.با کفش های شبرو و شلوار پارچه ای وبدون هیچ کوله باری!

ابرهای سیاه بالا سرمون هر چند وقت یکبار سلامی میکردند و به لحظه ای هم گذر میکردند. هوای خوبی بود.

ساعت 6 به لزون رسیدیم و از مسیر دشت پیاز چال به پناهگاه کولکچال رفتیم و برنامه پایان یافت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 11:36  توسط مژگان  | 

جشن تولد تومجلس عزاست
+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت 22:41  توسط مژگان  | 

 

 

فرزند دلبندم که نمی دانم کدام لحظه ی تاریخ به نام تو جاودان خواهد شد.

فرزند دلبندم که نمی دانم در فصل رویش جوانه های سبز خواهی آمد

و یا فصل خورشید را به یمن آمدنت مبارک خواهی کرد، خورشیدی که لباس های مندرس شب را به شعله های آتش می سپارد که مبادا طاعون سیاهی به تو نیز سرایت کند.

نمی دانم در فصل  دروی گندم های طلایی و شکفتن انارهای سرخ ،نگاه های آبیت را به آسمان زندگی ام پیوند خواهی زد

  و یا در فصل سپیدی بی پایان و بنفشه های مهاجر دستان گرمت را به نوازش هایم می سپاری.

نمیدانم،نمی دانم کدامین روز گریه های تو  خنده را به من هدیه خواهد داد و لبخندت اشک شوق را بر گونه هایم روان خواهد ساخت.

نمی دانم.

اما نیک می دانم .نیک میدانم شرمسارم از نگاه های تو آن زمان که به نگاه هایم گره خواهد خورد وبا دریای سوالاتت مرا در تلاطم طوفان ها غرقه خواهی ساخت و من در لجنزار خاطرات خویش مدفون خواهم شد.

اگر سالروز بهارت ،رویش جوانه های سبز باشد،و از شاخه هایی که هرگز اجازه نیافتند رویش را تجربه کنند وسبز سبز در خاک مدفون شدند بپرسی چه بگویم.

اگر خورشید تمنا دم زدنم را به سخره بگیری چه بگویم وقتی تمام صبح های زندگیم در شب است.

چه بگویم آن زمان که صورتم از زردی گندم ها ی فصل بودنت زردتر خواهد شد اگر به سرخی انار ها بنگری و خون دل مرا ببینی که در لحظه ی پرپر شدن گذشتگان تو به صدایی حتی صدایی بدل نشد.

شرمسارم از آن دم که سیاهی روی مرا بکنار سپیدی فصلت بگذاری و در دلت به پستی زندگیم درود بفرستی.

شرمسارم که قلاده ی سرنوشت را بر گردن تو آذین بستم.

شرمسارم اگر از من بپرسی تو را که از جنس فردایی به پشتوانه ی کدامین امروز،امروزی کردم؟

و تو را که می توانستی تنها لخته ای خون پست باشی به قلبی بدل کردم که زاینده ی همه خونهای پاک باشد اما به لحظه ای به نگاه نا محرمان دریده شود.

                                                                                            "و من اکنون

                                                                                                          یکپارچه دردم"

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/12ساعت 23:34  توسط مژگان  |